تبليغاتX
شبهای سردو ساکت

شبهای سردو ساکت

نیمکت

 

ساده به آسمان نگاه كردم و صبح شد.

 شتاب گرفتم و بلعیدم و پوشیدم و سرازیر شدم.

نگاهم غریب‌تر شد وقتی از میان تیر‌های آهنی گذشتم،

سر‌به‌زیر و آرام.


و تو مهتاب، ندمیدی، نه در شب و نه صبح كنار خورشید.

 رو‌به‌رویم نشستند و خیره لبهای من كه بی‌وقفه باز می‌شد و بسته.

 نگاهشان حسرت بود و نگاهم هراس.

 صف در صف روی نیمكتهای داغ جوانی، تشنه و من خسته.

 قربانی كدام درد خواهند‌شد و چه پیوسته می‌دود و ریشه‌می‌كند نسل به نسل.

 به سجده نشسته‌ام در هر نگاه و هر ركعتی قنوت عشق، ناتوان و بریده.


و تو ننشسته‌ای در نگاهم.

 حتی آن انتها، مبهوت آنچه در تو میگذرد.

 می‌دانم خسته‌ای، روی آخرین نیمكت،

 چانه در دست و عاشق. نگاه كن مهتاب شكوفه‌ها سرك می‌كشند و تو خشك مانده‌ای.

 نگاه كن كه چگونه قناری‌های عاشق نشسته‌اند بال در بال و چشم در چشم.

و آوازشان نه به بیرون است كه درون قفس عشق مي‌ورزند

 و با همان نفس می‌كشند.

هیچ قدرتی توان تغییر تقدیر را ندارد جز عشق.

 چه باك از طوفانی كه می‌وزد و مرا به هر طرف می‌كشاند

 و تو را در شن های روان می‌غلتاند.

تو رفته‌ای و من با خود آشوبی را به دوش می‌كشم

 می‌بلعم و می‌پوشم و سرازیر می‌شوم.

ساده به آسمان می‌نگرم، شب می‌آید و مهتاب نمی‌آید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:44  توسط امین  | 

مثل تو در آسمان

 تقدیم به خواهری خوبم نسیم

 

پلک هایم به نبض داغ زندگیِ خفته در لبهایش،

 جمع شد و لذت دنیا یی در رگهایم جان گرفت

 و رفت تا لحظه حیات را در من زنده کند

 و متولد شدم در آیینه نگاهش.

پر حرارت دست کشید روی پوست تبدارم

و مگر می شکست آیینه که بغضم بشکند!

انگشتش به اشاره از پیشانی لغزید تا گودی چانه و بوسید که:


"روز دلنشین تست و هر چیز که عطری از تو را در خاطرم زنده کند

 مرا دوباره متولد می کند"


بغضم تکه شد.

مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش و عاشق شدم

بیشتر از پیش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من.

مثل رویش زرد خورشید در آسمان،

 مثل لحظه حیات،

 مثل اولین چکه باران،

مثل حضور تو در مستی های بی پایانم.


مثل تو در آسمان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:53  توسط امین  | 

نخواه که نگویم و نمانم

 زیر کدام آسمان خفته ای و چشم به کدام ستاره داری عزیز دل؟


ستاره ای مقوائی که نشانی از من است در آسمان خیال؟


نگاه انتظار بی پایان تو را تا انتهای کدامین خط بی انتها جستجو کنم؟

 و به کدام نقطه کور برسم تا تو؟


که برای پر کردن روزها و شبان تنهائی خویش

 دست به دامان از راه رسیده ای می شوی و به ستایش می نشینی اش!


و من چگونه تحمل کنم زیستن زیر سقفی که تو می رانی ام بدان آرام!


بی خیال تو!


باران می زند روی آجرچین حیاط و می خزد

 تا نفس خشک خاک یک آجر شکسته.

 و در فضای کوچک خاک،

یاس های زرد و سفید جان می گیرند و می پیچند به شتاب.

 تمام شب را درون فضای خالی قاب نگاهی پر ستاره.

پنهان از نگاه از راه رسیده های دلخوش و ساده.


کجای دستهای سرد من رخنه می کنی

 که در پیچ و خم تالارها و خط های پر پیچ،

گرم می شوم و ذوب می شوی روی زمین و سر می کشی ام؟


باورم گم می شود در این آشفتگی

و هر بار دنبال تو می گردم در هیاهوی باورهای این و آن


کجای این آشفتگی ها گم شده ای عزیز دل؟

وقتی روبروی هم چای را شیرین هم می زنیم

 

و می نوشیم چشم در چشم.

 

و چه می شود که امید را مچاله می کنی

 

و رها می کنی ام در آغوش سردی که می دانی و می شناسم،

 

 که "زندگی کن"، زنده نمی مانم که زندگی را هجی کنم.


سخت است میان گریستن ها

 

و بغض های مدام تو صبور بمانم،

 

 با تمام مردانگیم و تو خیس باران باشی با تمام زناننگی.


دریاب مرا که هیچ کس مثل تو نیست و نخواه که نگویم و نمانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:34  توسط امین  | 

سلام سرنوشت

 

سلام سرنوشت

من هستم تنهایی

 
مویه‌ برای چه؟


من آموخته‌ام چطور بنویسم آنچه هست را


آموخته‌ام چطور سرما را بترسانم


آموخته‌ام پیاده برف‌ها را قدم بزنم تا مدرسه


دیر نرسم و نمانم پشت برف


آموخته‌ام درد را بشكنم


و گرسنگی را دور بیاندازم


آموخته‌ام سرنوشت

آموخته‌ام چگونه نداشتن را بخش كنم


صدایش را بكشم


نَ...داش...تن


سه بخش است


آموخته‌ام و میدانم یك با یك برابر نیست


فاصله‌ها را میشناسم سرنوشت

تجربه كرده‌ام همه چیز را


سرما را


سوختن را


درد را


و نيستم دیگر كه مدام


از درد تنهایی

 
بسوزم


سوختم


یكبار برای همیشه.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:56  توسط امین  | 

سر در گمی

 

شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟

 شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی نیست

 و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟

 شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟

 و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟


شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟

 و همه چیز فشرده شود

 در رگهای‌ تن ات و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟

 هوای تازه و سكوت هم درمان نیست

 و نه دستهای نوازشگر غریبه‌ای كه با تو مانده‌است.

 مچاله می شوی

و سایه‌ات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند!

 انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی

 و بی لب

 ...گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند

 و تو دست و پای بودنی.

 نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را.

 در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب،

 قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی،

 پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم.

 از نو

 ... دوباره...دوباره


و چه جان سخت شده ام!

 


 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:17  توسط امین  | 

دلتنگی

 

خيابان گردي مي كنم با همه كم صبري ام.

 صداي آدمها آزارم مي دهند و كوچه ها مي چرخند روي پاهايم.


طراوت لاي انگشتهاي بهار يخ زده انگار.

 
از دست داده ام تو را. نگذار از دست بروم.


آمده ام اينجا كنارتو و پاي رفتنم نيست مثل خوابهايم.

 تو بگو اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم را كجا ببرم؟

 به هزار چيز از تو گريختم به هيچ از من مگريز.


تمام اين سالها تو به راه بودي و فرض كن من بيراهه.

 تو با او و من دربدر. تو همه و من هيچ ...


بگو اينهمه نگفتن را چه كنم؟


مانده ام كه تو براني ام؟!


صدايي شده ام كور و بي انعكاس

 و اينهمه حاصل همه داشته هاي تست و نداشته هاي من.


حالا چه تفاوت مي كند كجا نفس بكشم ؟


روزها با تو ام و بي تو.

 تو نه مي خواني ام و نه مي شناسي.

 مي داني در دستهايم چه پنهان كرده ام؟


وقتي تمام من ديوار شد  بي هيچ روزنه اي،

 براي بازگشتن دير است دير!


چه بي تابم و هر لحظه دور ميشوم از سايه دروغين خود.

 دست و پاي مهرباني مي زني و من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو.

 چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد

و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.


بهار هم سكوت مي كند آرام مي گذرد بر روزهايم.


اينجا در زادگاهم چقدر خيابانها نا آشنا هستند و من غريبه با تمام دنيا.

 
كسي دستهايم را گره زده.

كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام

 رها در بهار سالي كه مي آيد

و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته.

 كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم.

 كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.


پدر مي گفت دلتنگ كه مي شوي سري به مرده ها بزن.

 به او سر زدم ساكت مانده بود زير سنگ سردش و حتي صورتم گرم باران نشد.

 نگاه مي كردم به خطوط مبهم روي سنگها

و هيچ حادثه اي در خاطرم نمانده بود از گذشته.


گم كردن لحظه ها باز تكرار مي شوند

و چيزي مثل بختك مي افتد روي عقربه ها، سياه و سنگين.


به داد خود نمي خواهي برسي؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 21:22  توسط امین  | 

خاطره

خاطره ها گاه غریب می شوند گاه آنقدر نزدیک

 که تو فراموش می کنی فاصله لحظه ها را.

 و شنیدن خاطره ها و آرزوهای آدمها لذتی دارد نگفتنی،

 خصوصا اگر تو هم در آن آرزو باشی.

"تو" یعنی "من"،

 منی که می شنوم.

 این آرزوها بهانه اند، بهانه هایی شیرین برای فردا که بشوند خاطره!

 تو بگو این خاطرات خیال بودند

 و من فکر می کنم به این که واقعیت اند یا خیال؟

 نمیتوانم بین خیال و واقعیت دیگر تفاوتی ببینم.

 خیال ها آنقدر گاهی نزدیک به آدم اند و واقعی که فراموش می کنی بودن یا نبودن اش را.

 تو خیال را واقعی میکنی یا من؟


از تو باید تشکر کنم بابت تمام این خاطرات خوب یا از خدا؟


چه اهمیتی دارد که این خاطره
ها بوده اند هرگز یا نه؟

 چه تفاوت می کند که دستهایت واقعیت اند یا رؤیایی بیش نیست؟

 من که لمس اش میکنم!


من که می بینمش!


به خاطر بیاور همه خاطرات را و برگ بزن لحظه ها را

می بینی چقدر رؤیاها پشت پاهایت انگار سایه ای کشیده شده اند روی زمین.

 سایه ای سپید پشت سیاهی تن ما.

 سایه سپید دیده ای؟

 من می بینم.

 تمام سپید است و انگار کن همه دنیا سیاه. گفتم :


می شود طرحی زد از سپیدی روی لوح سیاه؟


گفتی: رنگها کدر میشوند!


از آن روز به این می اندیشم سیاه کدر یعنی چه؟ سیاه چرک! سیاه کثیف ...


مثل یک قطره آب به همان روشنی و طراوت چکیدی روی زندگی کویری من.


از تو که بپرسند خواهی گفت

خاک خشک ترک خورده ای بودی که حالا ساقه نورسی رویش گل کرده نه؟


با کدام آب؟


همان خاطرات همان لحظه ها همان بودن


یا همان خیال بودن


تفاوت می کند؟


هر دو این شاخه نورس را شکوفا کرده اند.


چقدر عمیق نفس می کشم وقتی بوی خیال تو در این فضاست. می شنوی؟

 
بوی               خیال.....


چند نفر می شناسی که این را حس کرده باشند و درک کنند؟

 دلت میسوزد برای آنها که نمی فهمند.

 آنها خیال می کنند زندگی می کنند و ما


خیال را زندگی می کنیم


کداممان زنده ایم؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:59  توسط امین  | 

صدا زده ام

 

مي بيني چه اندازه دور دستها نور است؟

 

 و چه اندازه دلم روشن؟


من تماما اميد مي شوم گاهي پر،

 

 آنقدر كه ذره اي از وجودم خالي نيست

 

 كه بشود خلأ و سياهي بيايد و جا خوش كند.

 

 و گاهي، به ندرت، آشفته!

 

 آشفته مي كنندم آشفته نمي شوم به خويش.

 

 حالا آرزو مي كنم كاش روبروي ام نشسته بودي

 

 و در چشمهايم همه نور و همه اميد را ميديدي

 

 كه نخواهم از اين دوردستها داد بزنم كه هاي ...

 

 دنيا همين است و بس و خدا هست و هست

 

 و تو با مني در تمام لحظه ها .

 

كه رهايم نكرده اي و نمي كني.

 

 كه آسمان نور است و زمين نور و تو نور

 

 و من مثل سايه اي كه در اين همه نور محو مي شوم

 

 در تو و آسمان و زمين.


تمام تنم مي گريست


حالا...


همه سلولهايم لبخندند


مي رسد صدايم به تو؟

 

 ميدانم كه ميشنوي

 

 و همه ظلمات اين روزهاي آغاز سال نو را

 

 ميريزي درون شيشه و مي بندي درش را محكم

 

 كه مبادا كسي دوباره از راه برسد

 

 و قلم مو را بكشد روي لبخند من و تو


سياه


سياه چرك


ميدانم ديگر سياه با سياه چرك چقدر فرق دارند.


پس دستهايت را باز كن

 

 رو به تمام نرگسها و بنفشه هايي

 

 كه در خاك باغچه گذاشته ام.

 

 تا من روي پاهايت،

 

زير درخت هاي كاج حياط بنشينم

 

و شكوه شكفتن شكوفه هاي بهاري را

 

 به درون دلهامان بسپاريم.

 

 تو گل مي كني يا من؟


تو


من


ميان تو و من گاهي آنقدر فاصله است

 

و گاهي به اندازه يك نفس.


ميان "تو" و "تو" نيز


من كداميك را صدا زده ام اينبار ميداني؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:22  توسط امین  | 

بگو درد دلت را به من

 

 

بگو درد دلت را به من ٬ که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که شبهای بی مهتاب مرا غمگین کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که غروب آتشین مرا دلگیر کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که آواز قناری مرا عاشق کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که چهره خورشید مرا وابسته کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که شراب عشق مرا مست کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که لیلی عاشق مرا مجنون کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که خدایم مرا شرمنده کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که دلم مرا گوشه گیر کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ که دنیای عاشقی مرا سر به زیر کرده است

بگو هر چه دل تنگت خواست بگو ! بگو از زندگی ٬ از دنیا٬ از چشمان پر از مهرت

بگو از چشمان پر از مهرت ٬ بگو از نگاه مهربانت

بگو که بغض گلویم چشمان خسته ام را بارانی کرده است

بگو درد دلت را به من ٬ بگو هر چه میخواهی

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:7  توسط امین  | 

بی پاسخ

یکی بود و یکی نبود ؟

اونی که بود  تو بودی و اونی که نبود من بودم

 

یکی داشت و یکی نداشت ؟ 

اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم

 

یکی خواست و یکی نخواست ؟

اونی خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن را نخواست

من بودم

یکی آورد و یکی نیاورد ؟

اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس

ایمان نیاورد من بودم

یکی برد و یکی نبرد ؟

اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من

بودم

یکی گفت و یکی نگفت ؟

 اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به

 هیچ کس جز تو نگفت من بودم

یکی موند و یکی نموند ؟

اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی توانست

بمونه من بودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:5  توسط امین  |