نیمکت
ساده به آسمان نگاه كردم و صبح شد.
شتاب گرفتم و بلعیدم و پوشیدم و سرازیر شدم.
نگاهم غریبتر شد وقتی از میان تیرهای آهنی گذشتم،
سربهزیر و آرام.
و تو مهتاب، ندمیدی، نه در شب و نه صبح كنار خورشید.
روبهرویم نشستند و خیره لبهای من كه بیوقفه باز میشد و بسته.
نگاهشان حسرت بود و نگاهم هراس.
صف در صف روی نیمكتهای داغ جوانی، تشنه و من خسته.
قربانی كدام درد خواهندشد و چه پیوسته میدود و ریشهمیكند نسل به نسل.
به سجده نشستهام در هر نگاه و هر ركعتی قنوت عشق، ناتوان و بریده.
و تو ننشستهای در نگاهم.
حتی آن انتها، مبهوت آنچه در تو میگذرد.
میدانم خستهای، روی آخرین نیمكت،
چانه در دست و عاشق. نگاه كن مهتاب شكوفهها سرك میكشند و تو خشك ماندهای.
نگاه كن كه چگونه قناریهای عاشق نشستهاند بال در بال و چشم در چشم.
و آوازشان نه به بیرون است كه درون قفس عشق ميورزند
و با همان نفس میكشند.
هیچ قدرتی توان تغییر تقدیر را ندارد جز عشق.
چه باك از طوفانی كه میوزد و مرا به هر طرف میكشاند
و تو را در شن های روان میغلتاند.
تو رفتهای و من با خود آشوبی را به دوش میكشم
میبلعم و میپوشم و سرازیر میشوم.
ساده به آسمان مینگرم، شب میآید و مهتاب نمیآید

تقدیم به خواهری خوبم نسیم